|
جمعه 27 آبان 1390 :: نویسنده : ستایش راد
حریم
![]() تقریبا چند ساعت از ظهر می گذشت. کسی خانه نبود رها روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت با معین حرف میزد. کمی که گذشت رها با لحن مأیوسانه به معین گفت: معین می دونی ما داریم خودمونو گول میزنیم هر دوتامون خوب می دونیم که نمیشه ما مال هم باشیم نمیذارن هیچ کس قبول نمیکنه...
معین آه بلندی کشید انگار چیزی برای گفتن نداشت چند لحظه ای سکوت میان آن ها حاکم بود بعد از چند لحظه معین با صدای گرفته ای گفت: رها دوسِت دارم . لحن حرف او آنقدر شکسته بود که گونه های رها را خیس اشک کرد. بازهم سکوت میان آنها حاکم شد اما این بار هیچ کدام دلشان نمی خواست این سکوت شکسته شود . صدای گریه ی رها که رفته رفته شدت می گرفت آرامش عجیبی به این سکوت می داد تا اینکه معین این سکوت را شکست... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
یکشنبه 15 آبان 1390 :: نویسنده : ستایش راد
شکسته
با اینکه نبود معین برایش حکم مرگ را داشت اما ناچار شد او را فراموش کند چند باری بعد از آنروزی که یلدا با معین حرف زده بود و معین با قاطعیت تمام گفته بود که پابند رها نخواهد ماند رها به معین زنگ زده بود ولی او این بار حتی جواب تلفن رها را هم نمیداد حدود سه ماه بود که رها هیچ خبری از معین نداشت هر از گاهی هم که بیرون میرفت سعی میکرد تا از جلوی مغازه حسین زاده عبور نکند تا مبدا نگاهش در نگاه معین بیفتد و دوباره دلتنگیهایش شروع شوند هر چند برای رها خیلی سخت بود ولی این بار جدی تصمیم خود را گرفته بود تا معین را به فراموشی سپارد روزها در پی هم میگذشتند و رها روز به روز از معین دورتر میشد انگار تقریبا تمام خاطرات او را فراموش کرده بود دیگر شبها را تا صبح با گریه سر نمیکرد و صبح ها را با یاد معین نمیگذارند درد قلبش هم کمتر شده بودتا اینکه یکروز .... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
جمعه 29 مهر 1390 :: نویسنده : ستایش راد
پاییز
آنشب تا صبح برای رها با اشک و گریه و مرور لحظه ی خداحافظی سپری شد صبح که از خواب بیدار شد چشمهایش سرخ شده بودند به خاطر همین از اتاق بیرون نرفت و چند ساعتی را در اتاقش ماند مینا خانم که فکر میکرد رها هنوز خواب است غر غر کنان به سمت اتاقش آمد: دختر چه خبرته تا لنگ ظهر میخوابی فردا پس فردا که مدرسه ها شروع بشن چطوری میخوای صبح زود از خواب بیدار شی. رها روی تختش دراز کشیده چشمانش را بسته بود و تظاهر میکرد که خوابیده است بعد هم به آرامی چشمانش را باز کرد سرخی چشمانش کم رنگ تر شده بودند به همین خاطر مینا خانم متوجه نشد که او گریه کرده است . ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
پنجشنبه 7 مهر 1390 :: نویسنده : ستایش راد
جامانده از آنروز به بعد دیگر هیچ حرفی از عشق و دوست داشتن را نمی شد بین حرفهای معین و رها شنید گویی همه چیز عوض شده بود یا شاید هم معین عوض شده بود دیگر شبهای رها با مرور حرفهای محبت آمیز معین طی نمی شد. از آنروز به بعد معین دیرتر به تلفن های رها جواب میداد یا گاهی هم اصلا پاسخ تلفن او را نمیداد رها قبلا شنیده بود که اینگونه دوستی و عشق ورزی ها پس از مدتی برای طرفین تکراری شده و رابطه آنها بسیار سرد و خشک می شود فکر میکرد که چنین حالتی برای رابطه ی آنها هم پیش بیاید اما فکرش را نمیکرد که به این زودی آن همه مهر و محبتی که از سلام معین گرفته تا نفس نفس زدن هایش پشت تلفن آن را نشان میدادند اتمام یابد از اولین روزی که او معین را دیده بود تا کنون که تقریبا یکسال از آن می گذشت رها چنین لحن سردی را میان حرفهای او ندیده بود از آن گذشته آن ها تنها دو روز بود که قدم در جاده ی عشق گذاشته بودند انگار پس از دو روز دزدان تاریکی آن عشقی که از رفتار و حرفها و حتی ازنگاه معین معلوم بود را به یغما برده بودند این رفتارها و بی توجهی های معین رفته رفته شدت می گرفت و هر قدر که بی علاقگی معین بیشتر می شد ،عشق در قلب رها شعله می گرفت... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
شنبه 2 مهر 1390 :: نویسنده : ستایش راد
بید مجنون نزدیک ظهر بود رها مشغول آماده کردن سفره بود که یادش افتاد وقتی صبح با معین حرف میزد معین به او گفت که پدر و مادرش خانه نیستند رها نگاهی به قابلمه ی غذایی که مادرش آن راهم میزد انداخت و پیش خودش گفت : امروز معین ناهار چی میخوره مامانش که خونه نیست . ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
جمعه 25 شهریور 1390 :: نویسنده : ستایش راد
کابوس بعد از ظهر آنروز رها به معین زنگ زد ولی معین جواب تلفن او را نداد در همان حال که رنگ چهره ی رها از نگرانی مثل گچ سفید شده بود و تلاطم قلبش دلواپسی اش را میان تپش هایش فریاد می زد صدای مادر سکوت اتاق رها را که اکنون پر از دلواپسی بود در هم شکست : رها دخترم بیا بریم قدم بزنیم یه هوایی بخوریم. در آن شرایط که رها به سختی دلواپس عشقش بود قدم زدن نیز حال و هوای او را تغییر نمیداد ولی به ناچار و برای اینکه مجبور نشود برای مادرش توضیح دهد که چرا در آن لحظه میلی به قدم زدن ندارد قبول کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: باشه مامان الان میام صبر کن حاضر بشم. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
پنجشنبه 24 شهریور 1390 :: نویسنده : ستایش راد
خیال ![]()
ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
جمعه 11 شهریور 1390 :: نویسنده : ستایش راد
نفرت
ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
سه شنبه 8 شهریور 1390 :: نویسنده : ستایش راد
آرامش
در اتاق باز شد رها خواب نبود فقط چشمانش را بسته بود پدرش جلو آمد کمی خم شد دستش را روی پیشانی رها گذاشت و گفت : رها جان بابا پاشووقت نمازه. رها هم برای اینکه پدر سوال پیچش نکند که چرا تمام شب را بیدار بوده وانمود کرد که خواب است پدر دوباره او را صدا زد این بار به آرامی چشمانش را باز کرد و گفت : بله بابا سلام پامیشم الان تو برو . بعد از اینکه آقا وحید از اتاق خارج شد رها لحاف را کنار زد و از روی تخت بلند شد لباسش را عوض کرد و به پذیرائی رفت پس از سلام کردن وضو گرفت و مشغول نماز خواندن شد و به سرعت برق و باد نمازش را خواند و بعد از نماز دوباره به اتاقش برگشت و روی تختش دراز کشید و بر خلاف شب که تا صبح بیدار بود اینبار خیلی زود خوابش گرفت . ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
یکشنبه 6 شهریور 1390 :: نویسنده : ستایش راد
آغاز لیوانی را زیر آب سرد کن یخچال گرفت اما طبق معمول آب سردکن آب نداشت یک قطعه یخ از فریزر در آورد در لیوان انداخت شیر آب را که باز کرد آب با شدت روی لباسش پاشید خودش را عقب کشید بعدهم شیر آب را بست همانطور که داشت یخ را با انگشتش داخل لیوان هم میزد تا آب شودبه سمت تلفن رفت گوشی را برداشت و شماره ی موبایل مادرش را گرفت اولین بار نبود که مینا خانم بدون این که به رها بگوید جایی می رفت. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
سه شنبه 11 مرداد 1390 :: نویسنده : ستایش راد
تردید چشمانش را به سختی باز نگه میداشت تمام تنش درد میکرد دستش رابه سختی بلند میکرد و به دیوار کنار تختش میمالید تاقدری خنک شود گرمای بدنش آنقدر زیاد بود که خنکی دیوار را نیز برای او به کوهی از آتش بدل میکرد سرش را به آرامی تکان میداد از این درد طاقت فرسا کلافه شد بود دردی که از صبح او را توی تختش نگه داشته بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد بیمار نبود درد بدنش و بی حالی او دلیل دیگری داشت چند روز بود که حتی یک لقمه غذا هم نخورده بود صورتش سفیدتر از قبل شده بود زیر چشمانش گود افتاده بوده به سختی با کسی حرف میزد رها همان دختری که از بالا آمدن آفتاب تا غروب آن صدای خنده اش در خانه میپیچید همان کسی که با حرفهایش تمام اهل خانه را میخنداند همان دختر پر جنب و جوشی که پدر دیوانه ی او بود همان رهایی که امید مادر بود اکنون بی جان روی تختش افتاده بود نه آن لبخند همیشگی را به لب داشت و نه آن شیطنت سابق در چشمهایش دیده میشد سکوت خانه برای همه زجر آور بود تا آنموقع هیچوقت خانه به آن ساکتی و بی روحی نبود سکوت سردی که لبخندها را ربود و قه قه ها را با فضای خانه غریبه کرد از آن روز به بعد دیگر هیچ کس لبخند را روی لبهای رها ندید ... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
شنبه 1 مرداد 1390 :: نویسنده : ستایش راد
نگاه
بعد از 15 سال این وضع خونه و زندگیه منه مردم هم زندگی میکنن ماهم زندگی میکنیم این را "مینا" خانم مادر "رها" در حالی که اسباب به هم ریخته ای رو که وسط پذیرائی روی هم تلمبار شده بودند به زحمت جابجا میکرد گفت. "مینا" خانم عادت داشت به همه چیز غر بزنه سوژه ی جدید او هم برای ایراد گیری خانه ی جدیدشون بود تازه دو روز بود که به این خانه اسباب کشی کرده بودند کمی کوچکتر از خونه ای بود که قبلا توش زندگی میکردند ولی در عوض این خانه خانه ی خودشان بود و به قول "مینا" خانم از توسری خوریه صاحبخونه راحت شده بودند آقا "وحید" همسر "مینا" خانم مردی مذهبی شدیدا پا بند اصول اخلاقی و خیلی خشک و کمی بد حوصله بود کمی که چه عرض شود آنقدر بی حوصله بود که وقتی "مینا" خانم در انتخاب خانه کمی وسواس به خرج داده بود آنها برای خرید خانه حدود 2 ماه معطل شده بودند آقا "وحید" عصبانی شده بود و دیگر برای دیدن خانه هایی که بنگاه معرفی میکرد "مینا" خانم را نمیبرد این خانه ی هم که خریده بودند به انتخاب آقا "وحید" ومادر "مینا" خانم بود یعنی مینا خانم قبل از اسباب کشی خانه را ندیده بود به خاطر همین هم تمام مدتی را که اسباب کشی میکردند یکریز غر میزد .... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : |
||||||||||